دولت بیدار
غزلی از شهریار:
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
آنکه میخواست به رویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خانه به رویش نگشودم
آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم
آنکه میخواست غبار غمم از دل بزداید
آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم
یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا
که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر میرود از آتش هجران تودودم
جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایهی امید ز سودای تو سودم
به غزل رام توان کرد غزالان رمیده
شهریارا ، غزلی هم به سزایش نسرودم
کاروانی از شعر
بر سنگ قبر خواجه عبدالله انصاری این رباعی دیده می شود
دارم گنهان ز قطره باران بیش
وز شرم گنه فکنده ام سر در پیش
این مژده شنیدم که منال ای درویش
تو در خور خودکنی و ما در خور خویش
***
این بیت از صائب است.
چوب را آب فرو می نبرد سرّش چیست
شرمش آید ز فرو بردن پرورده خویش
***
سخت گیری و تعصب معمولا ً نشان از خامی است ،سخن
شاعران در این زمینه شنیدنی است.
نظامی:
مشو در حساب جهان سخت گیر
که هر سخت گیری بود سخت میر
به آسان گذاری دمی می سپار
که آسان زید مرد آسان گذار
حافظ به این نحودرباره سخت گیری سخن می گوید.
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت گیرد این جهان بر مردمان سخت کوش
مولانا سختگیری را ناشی از عدم پختگی آدمی میداند.
سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
***
کلیم کاشانی:
نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دو رو
در این چمن به چه امید آشیان بندیم
***
سعدی خود را حیران در روی معشوق می داند.
آن نه رویی است که من وصف جمالش دانم
این سخن از دگری پرس که من حیرانم
***
عراقی:
من از عشقت گریبان چاک کردم
تو خوش خوش دامن از من در کشیدی
***
این رباعی از ابوسعید ابوالخیراست.
آن دل که تو دیده ای ،ز غم خون شد و رفت
وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت
***
دگر چه می خواهی
ندانم از من خسته جگر چه می خواهی
دلم به غمزه ربودی ،دگر چه میخواهی
سعدی
این بیت زیبا از شاطر عباس صبوحی است.
شدی به خواب و فرو ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم
***
خط سوم
... آن خطاط سهگونه خط نوشتی:
ـ یکی او خواندی، لا غیر.
ـ یکی را هم او خواندی هم غیر.
ـ یکی نه او خواندی، نه غیر او!
آن خط سوم منم
بعضی خطاط را خود شمس میدانند. چنانکه خودش
هم گفته که سخنش از نوع سوم است.
اما تعبیر بسیار زیباتری داریم که میگوید این جملات فلسفه
آفرینش را از دیدگاه شمس بیان میکنند:
خطاط خداوند متعال است. خط اول آفرینش ملایک است که
فقط خود او به سر آن آگاه است.
خط دوم آفرینش حیوانات است که سری در کار نیست و همه
از چند و چون آن آگاهند.
خط سوم آفرینشی است که به حال خود رها شده تا راه خود برود.
آفرینشی که نه خالق درباره آن نظر میدهد و نه غیر خالق (نفی جبر در اعمال)
آن خط سوم وجود شریف انسانی است.
اين خط سوم را يک وصف تمثيلی دانسته اند که شمس آن را
چنان عنوان کنايه آميزی، برای شخصيت پيچيده خود بر گزيده
است. او خود را چنان خطی معرفی می کند که نه خطاط می تواند آن
را بخواند و نه هم کس ديگری.
شمس در اين گفتار کوتاه در حقيقت مسير سلوک روحانی خويش
را تشريح می کند و آن را برای مولانا تشريح می کند و از او می خواهد
تا اين مسير را طی کند.
شمس در قصه آن خطاط بااين سه نوع خط به گونه ای نمادين
خواسته است تا سه مرحله از سلوک عارفانه را تشريح کند.
آن خطاط سه گونه خط می نويسد :
يکی چنان است که خود می خواند و ديگران هم می توانند بخوانند و
اين خط را رمزی از حال زاهد صوفی دانسته اندکه هم ديگران او را
از ظاهر حالش می شناسند و هم خود اومی داند که سيرت و احوالش
در چيست. خط دوم را ديگران نمی توانند بخوانند؛ ولی خطاط میخواند
و اين رمز حال صوفی متوّحِد است که ديگران ازسِر حال او آگاهی ندارند ؛
ولی او خود باخبر از حال خويشتن است.
خط سوم به گونه يي است که نه ديگران آن را می توانند بخوانند و نه هم
خطاط می تواند خواند.
اين رمز حال صوفی مستور است. ديگران از حال او بی خبر اند، برای آن
که حال او درهالهء غيرت پنهان است. بنا براین کسی نمی تواند حال او
را بشناسد و خود او نيز به سبب آن که از خودی آن طرف افتاده است
از حال خود خبری ندارد.
حكايت سلطان عشق
پارسايى شيفته و مريد شخصى بود، به گونه اى كه از فراق او
صبر و قرار و توان گفتار نداشت، هر اندازه در اين مورد
سرزنش مى ديد و تاوان مى برد، از عشق و علاقه اش به
او نمى كاست و مى گفت:
كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تيغ تيزم
بعد از تو ملاذ و ملجايى نيست
هم در تو گريزم، آر گريزم
او را سرزنش كردم و گفتم: چه شده و چرا هواى نفس فرومايه ات
بر عقل گرانمايه ات چيره شده است؟ او مدتى انديشيد و سپس گفت:
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند
قوت بازوى تقوا را محل
پاكدامن چون زيد بيچاره اى
اوفتاده تا گريبان در وحل
سعدی
غزلی از مولانا:
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من
چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم
جنید بغدادی:
شیخ ابوالقاسم جنید، صوفی مشهور، در نیمه دوم قرن
سوم هـ ق، ملقب به سیدالطائفه، پدرش محمدبن جنید
خزاز قوایری بغدادی بود. شیخ ابوالقاسم، در زمانی که
صوفیان بیشتر در نیمه دوم قرن سوم در بغداد زندگی
می کردند، او از معروفترین آنها و از مشایخ صوفیه بود
و«سری سقطی» دایی او بود. اصلیت او از نهاوند در ایران
است ولی در بغداد زندگی می کرد.
خیلی زاهد و عالم و عارف بود و چون اهل سفر نبود، مریدانش
از جاهای دیگر به بغداد می آمدند و در کنار او زانو می زدند.
از اواسط قرن سوم که ارتباط اهل سلوک با یکدیگر بیشتر شد و
رفت و آمد سالکان و مشایخ به شهرها، به خصوص همان بغداد،
سبب شد که تعالیم این مشایخ (جنید) و بعد «ابوبکر شبلی» به
شهرهای دیگر نفوذ کند! و چون جنید تقریبادر رأس صوفیه و
از معروفترین و بانفوذترین آنهاست، بسیاری از صوفیان بعدی،
طریقه خود را به او منسوب کرده اند!
جنید به روایتی، پیرو سفیان ثوری بود و بر مذهب او تفقه میکرد.
و ابن سریج، نیز مرید و پیرو جنید بود، هروقت در اصول و فروع
صحبت و سخنرانی و همه حاضران را متعجب می کرد میگفت: این از
برکت ابوالقاسم جنید است. کرامات او زیاد است. او 30 مرتبه پیاده
به حج رفت. در کتابهای صوفیه،حالات و کرامات زیاد و جالبی از او
گفته شده است. او در سال 297 در شهر بغداد فوت کرد و در
مقبره «شونیزیه» نزدیک به دائیش «سری سقطی» مدفون است.
جملاتی چند از جنید بغدادی
خنک آنکس که او را در همه عمر یک ساعت حضور بوده است.
دل دوستان خدای جای سّر خدای است وخدای سّر خود را در دلی ننهد
که در وی دوستی دنیا بود.
هر که میان خود وحضرت خدای توبرۀ طعام نهاده است انگاه خواهد
که لذّت مناجات یابد این هرگز نبود.
بلا چراغ عارفان است وبیدار کنندۀ مریدان وهلاک کنندۀ غافلان.
معرفت مشغولی دل است به خدای تعالی.
به محبت خدای به خدای نتوان رسید تا به جان خویش در راه او سخاوت نکنی.
توکلّ آن است که خدای را باشی چنانکه پیش از این که نبودی خدای رابودی.
گفتند بنده کیست؟گفت آنکه از بندگی کسان دیگر آزاد بود.
گفتند راه به خدای چگونه است؟گفت دنیا را ترک گیر یافتی وخلاف
هوا کردی به حق پیوستی.
گفتند حجاب سه است،نفس وخلق ودنیا گفت:این سه حجاب عام است
وحجاب خاص سه است:دید طاعت ودید ثواب ودید کرامت.
گفتند دلیل چیست به خدای:گفت خدای. گفتند پس حال عقل چیست:
گفت :عقل عاجزی است وعاجز دلالت نتواند کرد جز بر عاجزی که مثل او بود.
فرازهایی از عرفان مولانا
اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش
کار کن موقوف آن جذبه مباش
مرغ جذبه ناگهان پرّد ز عش (لانه)
چون بدیدی صبح ،آنگه شمع کش
درست است که:
ذره ای سایه عنایت بهتر است
از هزاران کوشش طاعت پرست
و اصل جذبه و عنایت الهی است اما این این اصل نباید
موجب عدم تلاش آدمی شود،بنابراین نباید انسان چندان
وابسته به جذبه باشد،که منجر به وقوف و ایستادگی وی شود
چرا که جذبه ناگهانی صورت می گیردهمچنانکه بعد از طلوع
صبح شمع را خاموش می سازند،یعنی بعد از تحمل رنج و
سختی هاست که انسان به آسانی میرسد.
سرو چمن
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
سعدی
● حکایتی از بایزید بسطامی
روشنایی
نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره
داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک
خاموش گشتی.چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت
شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد
که به سر تاریکی خود باز رویم ،حالی بیامد و مسلمان شد.
رخ و زلف
به خدا کز غم عشقت ، نگریزم نگریزم
و گر از من طلبی جان ، نستیزم نستیزم
هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به کجایی ؟
تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک ِ جدایی
چه شود گر ز ِ رُخت پرده گشایی
قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت ، نه بنوشم نه بریزم
نازنینا ! نظری کن منم این خسته راهت
شرر افکنده به جانم صنما ! برق نگاهت
سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت
به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه بخیزم
به جلال تو جلیلم ، ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه
چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد یَم ، شود او کُنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا ، به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم
همگان وقت دعاها ، بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز ، نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم
مولانا