آه یعقوب در فراق یوسف
زمانی که حضرت یوسف از پدرش جدا شد،حضرت یعقوب در
فراقش ناله ها میکرد تا اینکه بیناییش را از دست داد،یوسف
کسی نبود که او بتواند او را فراموش کند لذا دایم ورد زبانش
یوسف بود ،تا اینکه روزی جبرییل بر او نازل شده و فرمود:
اگر زین پس نام یوسف را بر زبان جاری کنی نام ترا از صحیفه
پیامبران خدا محو می گردانیم و حضرت یعقوب هم اطاعت امر
نمود اما یک شب یوسف را در خواب دید میخواست تا او را پیش
خود بخواند بیاد امر الهی افتاد و از بی طاقتی آهی کشید چون از
خواب برخاست جبرییل نازل شد و بیان داشت اگر چه نام یوسف
را بر زبان نراندی اما میدانم که در میان آه تو چه کسی بود و تو
در حقیقت توبه را شکستی.اما کل داستان از زبان عطار در
منطق الطیر شنیدنی است.
چون جدا افتاد یوسف از پدر
گشت یعقوب از فراقش بی بصر
نام یوسف ماند دایم در زبانش
موج می زد جوی خون از دیدگانش
جبرییل آمد که هرگز گ دگر
بر زبان تو کند یوسف گذر
از میان انبیاء و مرسلین
محو گردانیم نامت بعد از این
چون در آمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام یوسف بر زبان
دید یوسف را شبی در خواب پیش
خواست تا او را بخواند پیش خویش
یادش آمد زانچه حق فرموده بود
تن زد آن سرگشته فرسوده زود
لیک از بی طاقتی آن جان پاک
بر کشید آهی نهایت دردناک
چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای
جبرییل آمد که می گوید خدا
گر نراندی نام یوسف بر زبان
لیک آهی بر کشیدی آن زمان
در میان آه تو دانم که بود
در حقیقت توبه بشکستی چه سود
عقل را زین کار سودا می کند
عشقبازی بین چه با ما می کند
کاروانی از شعر
« انوری » راضی به رضای الهی است.
به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
به عیش نا خوش و خوش گر رضا دهیم رواست
***
این بیت از صائب است.
دل چو ذوق بیخودی را یافت خصم جان شود
بر زمین ساکن نگردد طفل چون دامن شناخت
***
قافله سالار سبکباران
نقد جان بر سر بازار محبت دادم
تا بدانند که من هم ز خریدارانم
سر به سر بار گران بود ز دوش افکندم
حالیا قا فله سالار سبکبارانم
فروغی
خواجوی کرمانی:
مرا مگوی که خاموش باش و دم در کش
که در جمن نتوان گفت مرغ را خاموش
***
عماد فقیه:
گر در جهان دلی ز تو خرم نمی شود
باری چنان مکن که شود خاطری حزین
***
شکر و شکایت:
مرا شکایت بسیار و شکر اندک هست
اگرچه می نزنم دم ز اندک و بسیار
ظهیر فاریابی
این بیت زیبا از فروغی است
گه قمر پندارمت گاهی پری گاهی فرشته
پرده از رخ بر فکن یعنی بر آر از اشتباهم
***
سعدی معتقد است ،عاقلان از سر عشق بی خبرند.
عاقلان خوشه چین از سرّ لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
***
اهلی شیرازی:
هر که واقف از خزان عمر گشت
با سرشک سرخ و روی زرد زیست
***
قرب و بعد راه عشق
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
می بینمت عیان و دعا می فرستمت
حافظ
درازی راه در قلمرو عشق مشکلی ایجاد نمی کند ،
«بعد منزل نبود در سفر روحانی»
دوری تن را در سفر عشق نزدیکی جان جبران می کند.
قرب و بعد چیست ؟چون رونده به ولایت قرب راه یابد درازی
راه برایش کوتاه می شود. «انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا»
قرب دیدن اوست در همه احوال . التصفیه فی احوال المتصوفه
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
اذا سألک عبادی عنّی قریب اجیب الدعوة الداع اذا دعان
چون بندگان من درباره من از تو بپرسند بگو که من به آنان
نزدیکم و دعای آنان را مستجاب می کنم .
دوست نزدیک تر از من به من است
وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
در کنار من و من مهجورم
در قلمرو عشق معشوق از دور عیان است و جلوه او بر عاشق آشکار
دعا نیز مستجاب است،چون عاشق محو در معشوق است ،
و مقابل او وجودی ندارد،در واقع دعای او دعای خداست و خواسته خدا هم
مستجاب.
چون خدا از خود سوال و کد کند
پس دعای خویش را چون رد کند
هجران
غزلی از سعدی
بار فراق دوستان ، بس که نشسته بر دلم
می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر ، چون برسد به منزلی
بار دل است همچنان ؛ ور به هزار منزلم
ای که مهار می کشی ، صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو می کشی ، وز طرفی سلاسلم
بار کشیده جفا ، پرده دریده هوا
راه ز پیش و دل ز پس ، واقعه ای است مشکلم
معرفت قدیم را ، بُعد حجاب کی شود ؟
گر چه به شخص غایبی ، در نظری مقابلم
آخر قصد من تویی ، غایت جهد و آرزو
تا نرسم ، ز دامنت دست امید نگسلم
ذکر تو از زبان من ، فکر تو از جنان من
چون برود ؟ که رفته ای ، در رگ و در مفاصلم
مشتعل توام چنان ، کز همه چیز غایبم
مفتکر توام چنان ، کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی ، کند کِشته صبر من ورق
ور نکنی ، چه بر دهد بیخ امید باطلم ؟
سنت عشق سعدیا ! ترک نمی دهی ؟ بلی
کی ز دلم به در رود ، خوی سرشته در گِلم ؟
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را ، با همه عقل جاهلم
خدای را باش
«نقل است كه چون مادرش به دبيرستان فرستاد، چون به سوره
لقمان رسيد به اين آيت(ان اشكرلي و لوالديك) خداي مي گويد
مرا خدمت كن و شكرگوي، و مادر و پدر را خدمت كن و شكرگوي
استاد معني اين آيت مي گفت، بايزيد كه آن بشنيد بر دل او كار
كرد، لوح بنهاد و گفت: استاد، مرا دستوري ده تا به خانه روم و
سخني با مادر بگويم.
استاد دستوري داد، بايزيد به خانه آمد.
مادر گفت: يا طيفور!(بايزيد را در طفوليت طيفور صدا مي زدند)
به چه آمدي؟ مگر هديه آورده اند، يا عذري افتاده است؟
گفت: نه، به آيتي رسيده ام كه حق مي فرمايد ما را به خدمت
خويش و خدمت تو.من در دو خانه كدخدايي نتوانم كرد.
اين آيت بر جان من آمده است، يا از خدايم درخواه تا همه
آن تو باشم، و يا در كار خدايم كن تا همه با وي باشم.
مادر گفت: اي پسر ترا در كار خداي كردم و حق خويشتن
به تو بخشيدم. برو خداي را باش ...»
کاروانی از شعر
حافظ:
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد
این چنین عزت صاحبنظران می داری
***
این بیت از صائب است.
شکست شیشه دل را نگو صدایی نیست
که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
***
گره گشا باش
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
***
در مملکت عشق سال و ماه نیست.
گویند فروغی که مه و سال تو چونست
در مملکت عشق نه سالی و نه ماهی است
***
صائب:
بی ریاضت نتوان شهره آفاق شدن
مه چو لاغر شود انگشت نما می گردد
***
سعدی:
انگشت نمای خلق بودن زشت است، ولیک با تو زیباست
***
فروغی دولت بی منتها را یاد خدا می داند.
وادی بی انتها راه طلب رفتن است
دولت بی منتها یاد خدا کردن است
***
سعدی
رقیب انگشت می خاید که روی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می بینم، نمی چینم
***
یک رباعی از ابوسعید ابوالخیر:
این عمر به ابر نوبهاران ماند
این دیده به سیل کوهساران ماند
ای دوست چنان بزی که بعد از مردن
انگشت گزیدنی به یاران ماند
***
خانه مجنون
گفتند به مجنون بنما خانه خود را
آن خانه که دیوار و در و بام ندارد
صغیر اصفهانی
حافظ:
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
***
چشم بیمار
غزلی از فروغی
طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار است
ولی دریغ که آن هم همیشه بیمار است
نگار مست شراب است و مدعی هشیار
فغان که دوست به خواب است و خصم بیدار است
چگونه در غم او دعوی وفا نکنم
که شاهدم دل مجروح و چشم خونبار است
هنوز قابل این فیض نیستم در عشق
وگرنه از پی قتلم بهانه بسیار است
پی پرستش خود بر گزیدهام صنمی
که زلف خم به خمش حلقههای زنار است
نگیرم از سر زلفش به راستی چه کنم
که روزگار پریشان و کار دشوا ر است
به هیچ خانه نجستم نشان جانان را
که جانم از حرم و دیر هر دو بیزار است
لبش به جان گرانمایه بوسه نفروشد
ندانم این چه متاع و چگونه بازار است
ز سوز نالهی مرغ چمن توان دانست
که در محبت گل مو به مو گرفتار است
فروغی آن رخ رخشنده زیر زلف سیاه
تجلی مه تابنده در شب تار است
یک لحظه بیاسای
نقل است که مالک دینار همه شب بیدار بودی. دختری
داشت، شبی گفت: ای پدر! آخر یک لحظه بیاسای.
گفت: ای فرزند! پدرت از شبیخون قهر می ترسد،
و نیز از آن می ترسد که مبادا دولتی روی به من نهد
و مرا خفته یابد.
روزگار من
هر چه كني بكن مكن ، ترك من اي نگار من
هرچه زني بزن مزن، طعنه به روزگار من
هر چه روي برو مرو ، راه خلاف دوستي
هر چه كشي بكش مكش ،باده به بزم مدعي
هرچه خوري بخور مخور ، خون دل فگار من
هرچه بري ببر مبر ، رشته ي الفت مرا
هر چه كني بكن مكن ،خانه ي اختيار من
هرچه شوي بشو مشو ، تشنه به خون زار من
هر چه دهي بده مده زلف به باد اي صنم
هر چه نهي بنه منه دام به رهگذا ر من
شوريده شيرازي(فصيح الملك)
مقامات عارفان (مقام پنجم)
5- مقام صبر:
صبر مقامی است از مقامات عرفانی،هر کس که بخواهد به این مقام
دست پیدا کند باید قبل از آن مقام توبه،ورع،زهد و فقر راطی کند
برخی از عرفا علائم صبر را ترک شکایت و صدق رضا و قبول قضا
به دل خوشی می دانندصبر : عبارت است از خویشتنداری و تحمل
شداید ، بدون شکایت به کسی و خرسندی و رضا به قضای الهی
( جنید بغدادی گفته است : صبر بازداشتن است نفس را با خدای
تعالی بی آنکه جزع کند . )) و گفت غایت صبر ، توکّل است
( حلاج گفته است : صبر ، آنست که دست و پای او ببرند و از
دار آویزند ). علت این که بعد از مقام فقر، مقام صبر آورده است.
این است که عارف زمانی می تواند بر فقر فائق آید که اهل صبر
باشد . عرفا می گویند صبر باعث پاکی روح و صافی دل ، بر طرف
شدن مشکلات و رسیدن آدمی به سر منزل صدق و صفا می شود.
چنانچه مولوی می گوید:
صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید
گفت پیغمبر خداش ایمان نداد هر که را نبود صبوری در نهاد
صبر یکی از دو قاعده ایمان است چنانکه در خبر است ایمان بر
دو قسم است ،صبر و شکر
« انواع صبر »
( صبر به سه نوع تقسیم می گردد : 1- صبر عوام و توده مردم : این
صبر عبارت از خویشتنداری از روی تظاهر به قوت نفس و اظهار ثبات
و پایداری در آسیب ها و حوادث ناگوار است ، تا حال و احوال او در
طی این حوادث از دیدگاه عقلاء نیز توده مردم ، جالب و دلپسند
جلوه کند . )
2- صبر زهّاد و عبّاد و اهل تقوی و ارباب قلم از جهت توقع ثواب آخرت .
3- صبر عارفان : صبر آنها ، برای اینست که پاره ای از آنان را در میان
مردم از اختیار خاصی برخوردار ساخته و آنها را در کنار مردم از رهگذر
ابتلائات ، ویژگی بخشیده ، و در نتیجه ، مشمول نظر و لطف والای
پروردگار هستند : این نوع صبر ، اختصاصاً به عنوان « رضا » پیوند
دارد و می توان آنرا رضا به قضای الهی نامید .
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
هر که صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس تر رود