سر و خرامان
غزلی از سعدی:
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمیباشد
خلیل من همه بتهای آزری بشکست
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش باز آید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دید ه سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست
فرازهایی از عرفان مولانا:
کل ّ یوم ٍ هو فی شان ٍ بخوان
مر ورا بی کار و بی فعلی مدان
خدا هر روز در کاری است یعنی در فعل خدا تکرار نیست و
هیچ کارش به دیگری نمی ماند و در رد نظر بعضی افراد
است
ندارد .
اما کمترین کارهای خداوند این است که هر روز سه لشکر را
روانه می کند ، لشکری از اصلاب (پشت پدر) به سوی امهات
(رحم مادر) ،لشکری از رحم به سوع جهان خاکی، و لشکری
از
کمترین کاریش هر روز آن بود
که سه لشکر را روانه می کند
لشکری ز اصلاب سوی امهات
بهر آن تا در رحم روید نبات
لشکری ز ارحام سوی خاکدان
تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکری از خاک زان سوی اجل
تا ببیند هر کسی حسن عمل
فرازهایی از عرفان مولانا:
مراحل تربیت و کمال
گندمی را زیر خاک انداختند
پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند
بار دیگر کوفتندش ز آسیا
قیمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زیر دندان کوفتند
گشت عقل و جان و فهم هوشمند
باز آن جان چونکه محو عشق گشت
« یعجب الزّراع » آمد بعد کشت
این ابیات به مراحل رشد و کمال از جمادی به نبات و از نبات
به حیوان
ترین مراحل به بالاترین
گندم از بالا به زیر خاک شد
بعد از آن او خوشه و چالاک شد
دانه هر میوه آمد در زمین
بعد از آن سر ها بر آورد از دفین
اصل نعمتها ز گردون تا به خاک
زیر آمد ،شد غذای جان پاک
همچنین به تکامل نفس انسان در اثر تحمل ریاضتها و مشقتها
تا رسیدن
مراتب را طی نکند
اسیر عشق
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا رَوَم ز دستت؟ که نمیدهی مجالی
نَه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت!
به خلاف سرو بستان، که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بَربَط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلم غبار می رفت و فرو چکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنهست بر گرفتن نظر از چنین جمالی
كارواني از شعر
آرزوي بابا فغاني با هزاران سال ديدن هم جبران نمي شود.
به ماه روي تو اين آرزو كه من دارم
هزار سال اگر بينمت هنوز كم است
***
اين بيت زيبا درباره تبسم از وحشي بافقي است.
تبسمي ز لب دلفريب او ديدم
كه هر چه با دل من كرد آن تبسم كرد
***
بابا فغاني شيرازي معني عمر دراز را فهميده است.
تا دل به دام حلقه زلف تو بسته ام
دانسته ام كه معني عمر دراز چيست
***
بيتي زيبا از قاآني:
به گيسويت كه از سويت به ديگر سو نتابم رخ
اگر صد بار چون گيسو به گرد سر بگرداني
***
يك رباعي از احمد جامي :
يارم ز خرابات در آمد سر مست
مانند لب خويش مي لعل به دست
گفتم صنما من از تو كي خواهم رست
گفتا نرهد هر آنكه در ما پيوست
***
اين هم بيتي زيبا از طالب آملي:
در قيد زلف و كاكل عنبر فشان مباش
حسن ترا سياهي لشكر چه حاجت است
***
از بوستان سعدي است :
برو پاس درويش محتاج دار كه شاه از رعيت بود تاجدار
رعيت چو بيخند و سلطان درخت درخت اي پسر باشد از بيخ سخت
مكن تا تواني دل خلق ريش وگر ميكني ، مي كني بيخ خويش
***
ابياتي چند از صائب تبريزي :
به بوي گل ز خواب بيخودي بيدار شد بلبل
زهي خجلت كه معشوقي كند بيدار عاشق را
*
گناه زشتي خود را بر آبگينه مبند
مكن چو سنگدلان شكوه از زمانه خويش
*
همه بر جای خود ای تازه نهالان چمن
بنشینید که آن سرو روان بر خیزد
*
کدام شهد بود از سکوت شیرین تر
که از حلاوت آن هر دو لب بهم چسبد
*
می روم از خویش بیرون پای کوبان چون سپند
تا کجا آن آتشین سیما به فریادم رسد
******
حكايت درويش و مجنون
درويشي از مجنون پرسيد كه چند سال از عمر تو مي گذرد؟
مجنون گفت :هزار و چهل سال درويش متعجب شد و گفت:
بدو گفتا چه مي گويي تو غافل
مگر ديوانه تر گشتي تو جاهل
مجنون گفت: آن يك زمان كه ليلي را بديدم هزار سال است و
چهل سال هم عمرواقعي من است كه در زيان به سر بردم
كه در
پس او گفتا هزار آن وقت بود ست
كه ليلي يك نفس رويم نمودست
چهل عمر من است و آن زيان است
ولي عمر هزار آن يك زمان است
الهي نامه عطار
حکایت رزاق بودن خدا
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش
به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا
حمل
او نزدیک
آب دریا بیرون
دهان او وارد شد ، و
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده
فکر
آورد و
ولی دانه ی
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی
وجود
را در آنجا آفرید
او را حمل می کنم . خداوند
درون آب دریا به سوی آن کرم حمل
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است
می برد و دهانش
دهان او بیرون آمده و خود را به
گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان
آب
را باز می کند ومن
گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری
از او شنیده ای ؟
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این
دریا فراموش
فراموش نکن...
رزق را روزی رسان پر میدهد
بی مگس هرگز نماند ،عنکبوت
سودای عشق
غزلی از مولانا:
چه دانستم که این سودا کند زینسان مرا مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد، میان قلزم پر خون
زند موجی بر ان کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد، ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان، شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحر فرسا را
کشد در قهر ناگاهان ،بدست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بیچون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
اندوه هجران
به عبدالله مبارک عارف معروف گفتند: خواب دیدیم یک
سال دیگر خواهی مرد!
عبدالله :روزگار درازی در پیش ما نهادی..
یک سال دیگر ما را اندوه هجران باید کشید! وتلخی فراق
باید چشید.
عاشق روی جوانی خوش و نو خاسته ام
وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشقی جز هجران و غم نیست و این غم برای عاشق از نوع
مطبوع ترین شادی هاست و حافظ آن را به دعا از خدای
خواسته است.عطار عاشق را چنین چنین توصیف می کند.
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو، سوزنده و سرکش بود
لحظه ای نه کافری داند نه دین
ذره ای نه شک شناسد نه یقین
کس در این وادی بجز آتش مباد
وانکه آتش نیست عشقش خوش مباد